نمیدانم چگونه با دلم گفتم که عاشق تا ابد بر عشق میبالد
اگر چه در غم و تنهاییش هر شب دل آشفته به حال خویش مینالد
نمیدانم چگونه قانعش کردم که پایبندی ضرورت در وجود است
اگر چه پیکرش از پایبندی تباه است و سایه است و کبود
نمی دانم چگونه خواهشش کردم که بر درد وجفای عشق طاقت کن
دوباره مثل هرروزازگذشته درون غربت خود ای دل عادت کن
نمی دانم چگونه باورش دادم بدون عشق معنایی ندارد دل
ـ وبیچاره دلم چون باورش شد
بودن عشق رعنایی ندارد دل![]()
ارادتمند همه ی شما (عاشق تنها) ![]()
![]()
![]()
![]()
شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 7:23 بعد از ظهر| نویسنده : عاشق تنها |

